تبليغاتX
kaveh0111

kaveh0111

♥♥♥♥♥ به روزهای سخت نبودنت قسم که وقتی بودی هم هیچ گهی نخوردی:| ♥♥♥♥♥♥

خودکشی

میدونی؟
یه اتاقی باشه گرمه گرم..روشنه روشن
تو باشی منم باشم
کف اتاق سنگ باشه سنگ سفید
تو منو بغلم کنی که نترسم..که سردم نشه
که نلرزم
اینجوری که تو تکیه دادی به دیوار..پاهاتم دراز کردی
منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکیه دادم
با پاهات محکم منو گرفتی..دو تا دستتم دورم حلقه کردی
بهت می گم چشماتو می بندی؟
میگی اره بعد چشماتو می بندی
بهت می گم برام قصه می گی؟..تو گوشم؟
می گی آره..بعد شروع می کنی آروم آروم تو گوشم قصه گفتن
یه عالمه قصه طولانی و بلند که هیچ وقت تموم نمی شن
می دونی؟
می خوام رگ بزنم..رگ خودمو..مچ دست چپمو
یه حرکت سریع..یه ضربه عمیق
بلدی که؟
ولی تو که نمی دونی می خوام رگمو بزنم
تو چشماتو بستی..نمیدونی
من تیغ رو از جیبم در میارم
نمی بینی که سریع می برم
نمی بینی
خون فواره می زنه
رو سنگای سفید
نمی بینی که دستم می سوزه
و لبم رو گاز می گیرم که نگم آآآخ که چشماتو باز نکنی و منو نبینی
تو داری قصه می گی
من شلوارک پامه
دستمو می ذارم رو زانوم
خون میاد از دستم میریزه
رو زانوم و از زانوم میریزه رو سنگا
قشنگه مسیر حرکتش
حیف که چشمات بسته است و نمی تونی ببینی

تو بغلم کردی

می بینی که سرد شدم
محکم تر بغلم میکنی که گرم بشم
می بینی نا منظم نفس می کشم
تو دلت میگی آخی دوباره نفسش گرفت
می بینی هر چی محکم تر بغلم می کنی سرد تر میشم
می بینی دیگه نفس نمی کشم
چشماتو باز میکنی می بینی من مردم
می دونی؟ من می ترسیدم خودمو بکشم از سرد شدن
از تنهایی مردن
ازخون دیدن وقتی بغلم کردی دیگه نترسیدم
مردن خوب بود ارومه اروم

برچسب‌ها: مردن, اتاق, تکیه, خودکشی با آرامش
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت 21:21  توسط کاوه  | 

ارزشش رو نداشت!!!

کامپیوترت رو روشن میکنی،
چند لحظه صبر میکنی تا ویندوزش بیاد بالا،
یه قلوب ازچاییت میخوری،
ویندوز میاد بالا،
باز چند ثانیه دیگه صبر میکنی تا ویندوز کامل بیاد بالا،
یه قلوب دیگه از چاییت میخوری،
کلیک میکنی رو My Computer،
یه سیگار روشن میکنی،
میری رو Drive F،
یه پُک سنگین به سیگارت میزنی،
میری رو My Picture،
زیر سیگاری رو میکشی جلو دستت،
یه قلوب دیگه از چاییت میخوری،
با چشات دنبال یه فایل قدیمی میگردی،
روش کلیک میکنی،
نه، این نبود!
یه پُک دیگه به سیگارت میزنی،
رو یه فایل دیگه کلیک میکنی،
کلی عکس باز میشه،
آره، خودشه!
خاکستر سیگارت رو خالی میکنی تو زیر سیگاری،
شروع میکنی عکس ها رو به ترتیب از بالا دیدن،
یه لبخند شیرین پهنای صورتت رو میپوشونه بدون اینکه خودت متوجه بشی،
یه پُک دیگه به سیگارت میزنی،
عکس ها شوتت کردن به چند سال پیش،
خاطرات توذهنت نقش میگیرن،
دوباره خاکستر سیگارت رو خالی میکنی تو زیر سیگاری،
به یه عکس میرسی،
لبات بسته میشن طوری که صورتت یه شکل جدی به خودش میگیره ،
چند ثانیه رو عکس مکث میکنی و با دقت نیگاش میکنی،
یه پُک دیگه به سیگارت میزنی،
به خودت میگی این عکس یه مشکلی داره،
یه پُک دیگه به سیگارت میزنی،
با وسواس خاصی به عکس نیگا میکنی،
نفرات توی عکس رو میشماری،
نه، این عکس حتما یه مشکل خیلی بزرگی داره،
صورتت رو میبری جلوی مانیتور،
نمیخوای قبول کنی،
جای یه نفر تو زندگیت خالیه،
درست همونی که تو عکس خودش رو انداخته بود تو بغلت،
با گرمای آتیش سیگار که داره دیگه یواش یواش پوست دستت رو میسوزونه به خودت میای،
فیلتر سیگارت رو میندازی تو زیر سیگاری،
کامپیوترت رو خاموش میکنی،
خودت رو پرت میکنی رو تخت،
چشات رو میبندی و آهسته زیرلب میگی:
ارزشش رو نداشت!!!


برچسب‌ها: کامپیوتر, سیگار, عشق, بی ارزش, 0111, خاطره, love, my computer
+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم بهمن 1390ساعت 17:53  توسط کاوه  | 

پاکت سیگارم

سلام




دست می
کنم تو جیبم. پاکت سیگارم را می کشم بیرون. سبکی پاکت، متحریم می کند، همین یک
ساعت پیش خریده بودم. جسم سالم چه اهمیتی داشت وقتی روح و روانم معیوب بود. پاکت
... را باز می کنم، فقط یکی مانده.

مارلبوروی
قرمز. زیاد نمی کشیدم. نخ آخر را گرفتم بین دو انگشتم. نگاهش کردم، مثل نگاهی که
روز اول به تو کرده بودم و تو بی روح، درست مثل همین مارلبوروی لعنتی نگاهم کردی.
دست کم من تو رو آتیش نزدم، اما این لعنتی رو آتیش می زنم و دود می کنم.

کبریت
توی دستم خیس خورده، از بس که عرق های پیشونی ام را پاک کردم. جزززز، کبریت گر می
گیره، مثل دل من که گر گرفته، اما کسی صدای دل منو نشنید. پک می زنیم، سیگار روشن
میشه. عاشق بوی اولین کلم سیگارم، بوی تنباکوی تازه. اصلا من بخاطر همین بو سیگاری
شدم، درست مثل اون عطر تو. عطرت بود که منو جادو کرد.

کام می
گیرم، عمیق، با تمام قدرت دود رو میدم پائین. درست مثل لحظه ای که برای اولین بار
از تو کام گرفتم. لب هاتو همچین فشار دادم که خون اومد. گفتم چی شد؟ گفتی دیونه
پوست لبم نازکه، پاره شد. اما با همین پوست نازکت، اینقدر به من زخم زدی که پوستم
کلفت شد.

نه!
نباید اینطوری کام بگیرم. آخه این نخ آخره. تا شهر هم کلی راهه، نمی خوام برگردم.
چیزی ندارم که برگردم. به ماشین تکیه می دم. یه نگاه به پائین می کنم. ارتفاعش
زیاده. یه نگاه به دود سیگار می کنم که رقص کنان میره بالا. تو عن قشنگ می رقصیدی.
خیلی قشنگ. با اینکه من رقص بلد نبودم، هر وقت ازت خواستم برام رقصیدی.

کام
دوم را با ملاحظه می گیرم. دود سیگار، مثل دود لوکوموتیو باری که آقام توش کار می
کرد، از بینی و دهنم میاد بیرون. یادته ازم پرسیدی، فرق اینکه از دماغ بدی بیرون
با اینکه از دهن بدی بیرون چیه؟ منم گفتم نمی دونم. من که سیگاری نبودم، تازه اگرم
بودم، فقط سیگار می کشیدم، تحقیق که نمی کردم.

یه
نگاه به خاکستر سیگارم می کنم، باید بتکونمش. اما کی اهمیت میده؟ خودش بلاخره می
ریزه دیگه. سیگارمو میارم بالا، که خاکسترش میریزه روی کفش سفید نایکی که تو برام
خریدی. نمی دونم چرا اینو برای من گرفتی. اهل ورزش که نبودم، کفش اسپرتم که نمی
پوشیدم، پس این برای چی بود؟ تنها امروز به دردم خورد که بشه بهانه برای رفتن...

کام
سوم رو که گرفتم. یاد تو نبودم. یاد دوست دخترم افتادم. کی میدونه شاید اگر با اون
مونده بودم، الان جای دیگه ای ایستاده بودم، نه اینجا، تک و تنها، لب دره. قرار
بود با هم ازدواج کنیم. اما نمی دونم سروکله ی تو از کجا پیدا شد. بگم چشات سگ
داشت، که نداشت والله بخدا نداشت. چشات هیچی نداشت.

آخه
منِ لعنتی عاشق چیه تو کثافت شدم؟ دستام می لرزه. کام چهارم رو همچین محکم می گیرم
که حس کردم، تمام وجودم شده پر از دود سیگار. به درک، بزار زودتر تمام بشه. چیزی
تمام شدنیه، اصلا نباید شروع بشه، اما شروع میشه، برای اینکه تمام بشه!

کام
آخرم بود. بازم یاد تو افتادم. دوست داشتی کام آخرو تو بگیری. روی تخت، کجکی می
خوابیدی و سرتو میذاشتی رو سینه م، دستتو می کردی بین موهای سینه م، بهت می گفتم
داری چکار می کنی، می گفتی آخرش مال منه ها. می گفتم چشم. می کشیدی و دودش رو می
کردی زیر پتو و قاه قاه می خندیدی.

از شدت
خنده به گریه می افتادی. بغلت می کردم. سرتو میذاشتی رو شونه ام. دستمو می کردم تو
موهات و می گفتم دوست دارم. اما تو هیچی نمی گفتی. می خندیدی و با ناخونت روی کمرم
شکل می کشیدی. لامذهب، تو این مدت یه بار نگفتی دوستم داری! هر بار بهت ابراز
علاقه کردم، گفتی مرسی!

نگاه
می کنم به سیگارم. داره می رسه به آخر. حداقل، این سیگار، تا آخرش پام وایستاد، تو
چی؟ الان کجایی؟ الان داری ته سیگار کیو می کشی؟ الان دوباره داره به کی نگاه می
کنی؟ سیگار دیگه رسیده به فیلتر، سوار می شم، دنده عقب میرم، میزارم دنده یک،
روبروم تنها یه عمق بی انتها هست، درست مثل زندگی با تو که تنها یه دره بود.

کام
آخر رو می گیرم، کام که عرض کنم، بیشتر فیلتر مونده تا تنباکو؛ کی اهمیت میده؟ به
خودم زحمت نمی دم حتی ته سیگارمو بندازم بیرون، میزارم دنده یک، یادته عاشق تیک
زدن های من بودی؟ حالا بازم میخوام، تیک بزم.

ماشین
جیغی می کشه و پرواز می کنه، صدای جیغ ماشین، با صدای سنگ ریزه هایی که از زیر
لاستیکش به همه طرف پرتاب می شن، سکوت سنگین دره رو می شکنه و ماشین و پرواز می
کنه و تنها چیزی که مونده چند تا ته سیگار و یه بسته کبریت خالیه




برچسب‌ها: پاکت سیگار, تنهایی, عشق
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آبان 1390ساعت 23:15  توسط کاوه  | 

پيمان دوستي

سلام 

خوبین دوستان ؟

خوبه كه اگه پيمان دوستي ميبنديم بهش پايدار باشيم اگه تواناييشو نداريم پيمان نبنديم كون لق كسايي كه پاي حرفشون نيستند كون لق بي معرفتا!:|

یه موقع هایی هست...سیگار جلوت...ویسکی کنارت...اما نه سیگارو میکشی...نه ویسکی می خوری...سرتو تکون میدی...لبخند میزنی و میگی:مرده شور این زندگی رو ببره.....!



به افتادن من در خیابان خندیدی و من همه ی حواسم به چشمان مردم شهر بود که عاشق خنده ات نشوند .....


عاشق اونیه که وقتی داره ترکش میکنه,باز بگه رسیدی تک بزن,خیالم راحت شه :l



برچسب‌ها: کون لقت, بی معرفتا, ویسکی, تنهایی, زندگی
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1390ساعت 16:7  توسط کاوه 

تا حالا شده بنویسی پاک کنی بنویسی پاک کنی؟
الان اونجوریم

یک پیک میخورم سلامتی همه اون پسر یا دخترایی عاشقشون بودیم ولی ولمون کردن

دیگه چیزی نمی خرم.. وقتی قرار نیست ببینی... دیگه چیزی نمی گم وقتی قرار نیست بشنوی_____________ فقط میزنم بسلامتیت پیک پشت پیک .. که چه نبینیم چه نشنویم.... ارزوم سلامتیته.......

http://a8.sphotos.ak.fbcdn.net/hphotos-ak-snc6/264389_181926625197551_177384485651765_483435_5899884_n.jpg


برچسب‌ها: دختر پسرای عاشق, پیک پشت پیک
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم تیر 1390ساعت 16:53  توسط کاوه  | 

دختر ترشیده

 دختری با مادرش در رختخواب

درددل می کرد با چشمی پر آب

گفت:مادر حالم اصلا خوب نیست

زندگی از بهر من مطلوب نیست

گو چه خاکی را بریزم بر سرم؟

روی دستت باد کردم مادرم!

سن من از بیست وشش افزون شد

دل میان سینه غرق خون شد

هیچ کس مجنون این لیلا نشد

شوهری از بهر من پیدا نشد

غم میان سینه شد انباشته

بوی ترشی خانه را برداشته!

مادرش چون حرف دختش را شنفت

خنده بر لب آمدش آهسته گفت:

دخترم بخت تو هم وا می شود

غنچه ی عشقت شکوفا می شود

غصه ها را از وجودت دور کن

این همه شوهر یکی را تور کن!

گفت دختر مادر محبوب من!

ای رفیق مهربان و خوب من!

گفته ام با دوستانم بارها

من بدم می آید از این کارها

در خیابان یا میان کوچه ها

سر به زیر و با وقارم هر کجا

کی نگاهی می کنم بر یک پسر

مغز یابو خورده ام یا مغز خر!؟

غیر از آن روزی که گشتم همسفر

با سعیدویاسر وایضا صفر

با سه تاشان رفته بودم سینما

بگذریم از مابقی ماجرا!

یک سری هم صحبت صادق شدم

او خرم کرد آخرش عاشق شدم

یک دو ماهی یار من بود و پرید

قلب من از عشق او خیری ندید

مصطفای حاج علی اصغر شله

یک زمانی عاشق من شد،بله

بعد جعفر یار من عباس بود

البته وسواسی وحساس بود

بعد ازآن وسواسی پر ادعا

شد رفیقم خان داداش المیرا

بعد او هم عاشق مانی شدم

بعد مانی عاشق هانی شدم

بعدهانی عاشق نادر شدم

بعد نادر عاشق ناصر شدم

مادرش آمد میان حرف او

گفت: ساکت شو دگر ای فتنه جو!

گرچه من هم در زمان دختری

روز و شب بودم به فکر شوهری

لیک جز آن که تو را باشد پدر

دل نمی دادم به هرکس اینقدر

خاک عالم بر سرت ،خیلی بدی

واقعا که پوز مادر را زدی


برچسب‌ها: پر آب, مادر, سینه, شوهر, ترشیده
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم فروردین 1390ساعت 8:39  توسط کاوه  | 

اگه زن شما رئیس تان بشود......

تا حالا پیش خودتان تصور کرده اید که اگر روزی زن شما ، در محل کارتان ، رئیس شما بشود ، چه عواقبی خواهد داشت ؟
اگر مایلید تا گوشه ای از عواقب شوم این وضعیت را دریابید ، این مطلب را تا آخر ، به دقت مطالعه کنید !

اگر یکروز ، چند ساعت دیر به محل کارتان برسید ...
واکنش همسر/رئیس شما : این چه موقع اومدن به سر کاره ؟ می دونی ساعت چنده ؟ چرا اینقدر دیر اومدی ؟ چیکار می کردی ؟ کجا بودی ؟ با کی بودی ؟ نکنه یه زن دیگه گرفتی ؟! خائن ! این چوب دستی من کجاست ؟! دیگه حق نداری پاتو نه توی خونه و نه تو اداره بذاری !

اگر یکروز از ارباب رجوع ، زیر میزی یا همان رشوه ، دریافت کنید ...
واکنش همسر/رئیس شما : این چه کاری بود که تو کردی ؟ چرا این کار رو کردی ؟ مگه حقوق خودت برات کافی نبود ؟ مگه خرج و مخارجت در ماه چقدره ؟ چرا خرجت اینقدر رفته بالا ؟ نکنه یه زن دیگه گرفتی ؟! خائن ! این چوب دستی من کجاست ؟! دیگه حق نداری پاتو نه توی خونه و نه تو اداره بذاری !

اگر یکروز ، تقاضای چند روز مرخصی نمایید ...
واکنش همسر/رئیس شما : چرا تقاضای مرخصی کردی ؟ دیگه چه اتفاقی برات افتاده ؟ جایی می خوای بری ؟ کجا می خوای بری ؟ چرا می خوای بری ؟ با کی می خوای بری ؟ نکنه یه زن دیگه گرفتی ؟! خائن ! این چوب دستی من کجاست ؟! دیگه حق نداری پاتو نه توی خونه و نه تو اداره بذاری !

اگر یکروز در پرونده هایی که زیر دست شماست ، اشتباهی رخ دهد ...
واکنش همسر/رئیس شما : چرا این اشتباه رو مرتکب شدی ؟ چرا توی کارت دقت نکردی ؟ چرا چند وقته که بی دقت شدی ؟ چرا اینقدر حواست پرته ؟ انگار که فکر و ذکرت یه جای دیگست ؟ حواست کجاست ؟ هوش و حواست پیش کیه ؟ به کی داشتی فکر می کردی ؟ نکنه یه زن دیگه گرفتی ؟! خائن ! این چوب دستی من کجاست ؟! دیگه حق نداری پاتو نه توی خونه و نه تو اداره بذاری !

اگر یکروز ، بعنوان کارمند نمونه اداره معرفی شوید ...
واکنش همسر/رئیس شما : از صمیم قلب بهت تبریک می گم . تو بعنوان کارمند نمونه شناخته شدی . حالا بگو ببینم ، چی شد که یکدفعه اینقدر عوض شدی ؟ چی باعث شده که اینقدر خوب کار کنی ؟ انگیزت برای خوب کار کردن چی بوده ؟ مشوقت کی بوده ؟ نکنه یه زن دیگه گرفتی ؟! خائن ! این چوب دستی من کجاست ؟! دیگه حق نداری پاتو نه توی خونه و نه تو اداره بذاری !

اگر یکروز بخواهید از کارتان استعفا دهید ...
واکنش همسر/رئیس شما : چرا می خوای استعفا بدی ؟ مگه اتفاقی افتاده ؟ پس مخارج زندگی رو چطوری می خوای تامین کنی ؟ مگه شغل بهتری پیدا کردی ؟ چه شغلی ؟ کی برات پیدا کرده ؟ نکنه یه زن دیگه گرفتی ؟! خائن ! این چوب دستی من کجاست ؟! دیگه حق نداری پاتو نه توی خونه و نه تو اداره بذاری !

امیدوارم که با خواندن این مطلب ، به عمق فاجعه پی برده باشید ! پس به شما توصیه می شود که یا زوجه ای که رئیس باشد اختیار نکنید ، یا نگذارید که خانومتان رئیس شما بشود ، و یا اگر هم یک زمانی خدایی نا کرده ، روم به دیوار ، خانوم شما رئیستان شد ، سریعا و بدون هیچگونه معطلی ، از محل اداره متواری شوید و به دنبال یک شغل دیگر بروید !...

+ نوشته شده در  جمعه پنجم فروردین 1390ساعت 18:22  توسط کاوه 

سنگ قبر

به اخر خط رسیده بودم...باید بهش ثابت میکردم دوستش دارم...خیلی عصبانی بودم...گفت:اگه دوستم داری رگتو بزن...گفتم مرگ و زندگی دست خداست...گفت:دیدی دوستم نداری...خیلی بهم برخورد تیغ و برداشتم رگمو زدم...وقتی تو اغوش گرمش جون میدادم اروم زیر لب گفت:اگه دوستم داشتی چرا تنهام گذاشتی

بر سنگ قبر من بنویسید خسته بود . 

      اهل زمین نبود   نمازش شکسته بود .

بر سنگ قبر من بنویسید پاک بود

     چشمان او  که دائماً از اشک شسته بود .

بر سنگ قبر من بنویسید این درخت

      عمری برای هر تبر و تیشه دسته بود .

بر سنگ قبر من بنویسید کل عمر

      پشت دری که باز نمی شد نشسته بود .



http://www.pic.iran-forum.ir/images/1drmu3kewxvfipmb8.jpg


برچسب‌ها: سنگ قبر, اخر خط, دوستش دارم, کادوی تولد, عصبانی
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اسفند 1389ساعت 8:34  توسط کاوه  | 

2khtar

سهلام یه شعر در وصفه دخترا

بدو برو ادامه

Emoticon


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم بهمن 1389ساعت 8:8  توسط کاوه 

داستان کوتاه عشق

 
اون (دختر) رو تو يک مهموني ملاقات کرد. خيلي برجسته بود، خيلي از پسرها دنبالش بودند در حاليکه او (پسر) کاملا طبيعي بود و هيچکس بهش توجه نمي کرد. ...............


تصاویرشباهنگ Shabahang


برچسب‌ها: داستان کوتاه عشق, مهماني, قهوه, پسر, دختر
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم بهمن 1389ساعت 20:10  توسط کاوه  |